close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان فراموشی و فریب

رمان سه مرجع دانلود رمان های بروز ایرانی و خارجی

دانلود رمان,رمان ایرانی,رمان جدید,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان طنز, دانلود رمان برای اندروید, دانلود رمان عاشقانه ایرانی جدید,دانلود رمان برای گوشی,رمان برای تبلت.

ورود به سايت رمان سه

loading...

دانلود رمان فراموشی و فریب

دانلود رمان , دانلود رمان فراموشی و فریب , دانلود رمان فراموشی و فریب pdf , دانلود رمان فراموشی و فریب اندروید , دانلود رمان فراموشی و فریب ایفون

دانلود رمان فراموشی و فریب

دانلود رمان فراموشی و فریب

نویسنده :بیتا تقوی

خلاصه:
یه سانحه با اتفاقای پشت سرش…دختری که فراموشی گرفته و هویتش رو گم کرده…همه چیز با یه عشق نا خواسته شروع میشه…و با سر رسیدن یه فرد مجهول الهویه جریان می گیره…بارسیدن آدمای جدید تو قصه همه چیز بد میشه…و دختر قصه ی ما مجبوره که از عشقش جدا بشه…چه اتفاقی قراره برای دختر داستان ما که از قضا فراموشی هم داره بیوفته؟؟ فراموشی که منجر به یه فریب بزرگ میشه…پایان خوش

 

 

قسمتی از داستان

نه…نه…خواهش می کنم نرید…چرا منو تنها میذارید؟؟اینجا تاریکه…سرده…تو رو خدا نرید…
چند تا مرد غریبه بهم نزدیک شدن…صورت هاشون سیاه و کریه بود…باز هم فریاد زدم:خواهش می کنم….شما دیگه کی هستید؟! من اینجا تنهام…چرا کسی به دادم نمیرسه؟؟ من ازتون کمک می خوام…نرید…یکی از مردها خنده ی خشن و ترسناکی کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد…تو باید با ما بیای…هیچ راهی وجود نداره…تو باید سیاه بشی و سرد….بیا…
فریاد زدم:نه خواهش می کنم…نه…
جلو اومد و منو تو حصار دست های سفت و خشنش گرفت…چشماش تو چشمام خیره موند…چشماش قرمز بود…همرنگ خون…
با تمام توان فریاد زدم:نه خدایا…التماس می کنم…منو کجا می برید؟؟…نه…نه..نه…..
دست و پا می زدم و تقلا می کردم که ناگهان چیزی مثل پتک تو سرم فرود اومد…جیغی کشیدم و از جا پریدم…نور چشمم رو زد…نگاهی به اتاق پر از سفیدی انداختم…تنم از عرق خیس و آبِ دهنم خشکِ خشک بود…چشمام می سوخت و دستام به سان دو تیکه یخ بود…من کجا بودم؟؟
در باز شد و زن مسن و غریبه ای وارد اتاق شد و با هُل و دوون به سمتم اومد…نگاهی به زن انداختم…هر چی فکر کردم نتونستم بشناسمش…
زن دستم رو گرفت و گفت:پس بالاخره بیدار شدی…چرا جیغ کشیدی؟؟…شایدم من اشتباه کردم…
سرم سنگین و مغزم خالی بود…سرم رو که تو فاصله ی ۲۰سانتی از بالش بود رها کردم و بی نفس روی بالش افتادم و گفتم:کابوس دیدم…من کجام؟؟شما کی هستید؟!
زن دستی به سر خیس از عرقم کشید و گفت:بیمارستانی…
متعجب گفتم:بیمارستان؟؟

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
محل تبلیغات شما
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 159
  • کل نظرات : 8
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 8
  • آی پی امروز : 23
  • آی پی دیروز : 32
  • بازدید امروز : 50
  • باردید دیروز : 70
  • گوگل امروز : 12
  • گوگل دیروز : 7
  • بازدید هفته : 50
  • بازدید ماه : 1,468
  • بازدید سال : 10,682
  • بازدید کلی : 74,605